به خدا شرمنده شدم ......
مخصوصا از تو آبجی نیلو :X
انقدر دلم واسه همتون تنگیده ....ولی نمیشه دیگه ...
به همین زودی ها میاام
فعلا ببشخین
|
عنوان ندااااااااااااااارد ... همه چی ..
|
|||||||
|
چرا .....
به خدا شرمنده شدم ...... مخصوصا از تو آبجی نیلو :X
انقدر دلم واسه همتون تنگیده ....ولی نمیشه دیگه ... به همین زودی ها میاام فعلا ببشخین خاطره ای در تاريخ دوشنبه نهم آذر 1388 از حسام
گروه دانش: دانشمندان به تازگی یافته های خود را پس از تحقیق روی موجودی که گفته میشود قدیمی ترین نیای مستقیم انسان است منتشر کردند . یافته های دانشمندان درباره این فسیل 4میلیون 400 هزار ساله بنام پسر شجاع که نام علمی آن : آ ردی پیتکوس 405 رامیدوس پــَچول ..نام گذاشته شده است , تصورات پیشین دانشمندان درباره نیای انسان ها را دگرگون کرده و نوعی سردرگمی برای آنها در بر داشته به گزارش بی بی سی این فسیل در سال 1992 در منطقه جرقه که جزو مناطق تحقیقاتی اتیوپی میباشد کشف شد و برای اینکه ظاهر آنها کاملا شناسایی شود 17 سال طول کشید .مهمترین این فسیل ها همین موجود نر , آردی میباشد که دانشمندان نتیجه تحقیقات خود را درباره او شرح دادند .تیم تحقیقاتی که روی این اسکلت کار کرده , استخوان های اصلی مثل جمجمه , دست , پا , ران و دندان ها را به خوبی شناسایی کرده دکتر ژ-سیندرلا از کالیفرنیا ی رضوی به همراه دکتر ز- بابی گوریل روی این فسیل کارکرده اند و میگویند :کار جمع آوری و بازسازی این استخوان ها واقعا طاقت فرسا بوده است . سال ها زمان برد تا ما این استخوان ها را در موزه ملی اتیوپی تمیز کرده و با استفاده از آنها اسکلت فسیل آردی را باز سازی کنیم .کار مطالعه روی فسیل و مقایسه یافته هایمان درباره آن با دیگر نمونه ها نشانگر این بود در 4 میلیون و خورده ای سال پیش سوار خودرو 405 میشده است .. آردی چگونه زندگی میکرده است ؟ این فسیل ها در منطقه مطالعاتی جرقه در 230 کیلومتری آدیس آبابا پایتخت اتیوپی کشف شده اند .این منطقه نقش مهمی در کاوش های دیرینه شناسی تاریخ دارد . چون پیش تر نمونه های برجسته ای از فسیل ها و عطایق و موجودات انسان نما در این منطقه یافت شده اند .فسیل اچ- پی که تا پیش از کشف آردی قدیمی ترین فسیل تقریبا کامل یک انسان نما به شمارمی رفت در همین منطقه کشف شده است .دانشمندان میگویند آردی یک مترو 80 سانتی به راحتی میتوانسته از درختان بالا برود و رانندگی کند اما در عین حال روی دوپایش هم حرکت میکرده است. با این حال نکته ای که باید درباره راه رفتن آردی به آن اشاره کرد که راه رفتنش هم یه نوع رقصه ..که با موزیک ایرانی نیز هماهنگی خاصی داشته است . ولی کف پایه آردی مانند ما کمانی نبوده اسن و از این رو نمیتوانسته مسافت های طولانی رو پیاده روی کند پرفسور چیکن وروجک از دانشگاه کنتاکی باربی کیو میگوید : با تمام ابهامات موجود میتوان گفت آردی یک نمونه بسیار قدیمی و تقریبا کامل انسان نما میباشد و همچنان تحقیقات روی این موجود ادامه دارد !!
خاطره ای در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 از حسام
یکی از پزشکان جوان یک مرکز روانپزشکی در مشهد 4 نفر از بیماران خود را با ناخون گیر و چاقو میوه خوری و یک سوزن ته گرد کشت . وی ادعا میکند برای نجات بیمارنش از درد و رنج آنها را کشته است . سرتنگ سیمبا رئیس پلیس خراسان رضوی درمصاحبه با خبرگذاری جرقه با اعلام این خبر گفت : خاطره ای در تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388 از حسام
همین جوری رو هوا نوشتم ها ...زیاد غلط نگیرین دی :
خبر جدید ...دنیا به آخر رسیده است ....( بدون شرح )
خاطره ای در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 از حسام
با ارز پوزش و غیره
یک مقداری سرم شلوخه .... نمیتوانم دسته* به قلم بشوم دی: به محض خلوتیدن کله ی اینجانب سریعا بقیه این خاطرنامه را مکتوب میفرماییم با اصغر و عزت و کمال تشکرات خاطره ای در تاريخ شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 از حسام
سارقان سابقه دار ....32 ساعت پس از آزادی دستگیر شدند این دو سارق که قبلا به حکم اعدام محکوم شده بودند به سبب پرونده های سرقت و قتل و دزدین یک پسر جوان شنبه این هفته بعد از کسب رضایت از شاکیان خود آزاد شدند خاطره ای در تاريخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 از حسام
قسمت دویوم !! تو این قسمت بیشتر روی دیالوگ های گفته شده توسط پویا تمرکز شده است .. و کمی نصبت به گزارش های قبلی مجله متفاوت است این چنین گفت پویای نام دار : وقتی دستگیر شدم چشمام رو بستن .. انداختنم تو یه ماشین بوی بدی اونجا میومد .. نمیتونستم جاای رو ببینم ..ماشین هم شروع به حرکت کرده بود .. یه مسیری همین جوری صدای شلوغی و تیر اندازی میمود ..چند بار ماشین توقف کرد و چند نفر دیگه هم دستگیر کردن بعد از طی مسیری صدا ها قطع شد ..صدای ضبط ماشین بلند شده بود ..و یه آقایی با ریتم 8×6 میگفت .. ((نیر (nayeR)..نیر... دیگه بسه .. بیا یبار وفا کن ..نیر یا جونم بس کن ..یا دردم دوا کن ..نیر دل من ...)) اما هنوز صدای افراد حاضر در ماشین میمود .. یکی میگفت ..مارو کجا میبرن ... گفت : اونجا که نادر زایمان کرد اون یکی گفت : کجاس خو ؟ پویا : اااا مارمول بابا شد اون یکی : مارمول کیه ؟ پویا ..: نمیشناسیش ... ؟ اون یکی : خفه میشین یا بیام ... بیب بیب منم از آقای خیلی بی ادب که به بچه ها نظر بد داشت سوال کردم ..آخه معلوم بود یه چیزایی میدونه گفتم ..آقا ....آقا .... گفت ...بیب بیب ..بنال گفتم مارو کجا میبرین ...نهار هم میدن ؟ گفت ..جیگرتو ...تورو میبریم خونمون ...... ...؟!! ((خبر نگار محترم یک مقداری رک هستن ...ولی من سانسور کردم ..)) همکارش گفت یا کهریزک ..یا هتل اوین ... پویا : درکه چی ؟ تور خارج از شهر هم دارین ...عکس قرار رو به منم بدین )): یک ساعتی توی راه بودیم ..از ماشین پیادمون کردن .. وقتی چشمام رو باز کردن ...انگار میتونستم نفس بکشم ...از بقل دستیم سواال کردم توهم چشماتو بسته بودن نمیتونستی نفس بکشی گفت : چشم ؟ گفتم آره .. گفت چشم کسی رو نبسته بودن ... گفتم ..اا... من چرا هیچ جا رو نمیدیدم ؟ گفت تو چشمت رو بستی .. بعدش هم آروم به خودش گفت همین یکی رو اینجا کم داشتیم من که متوجه منظورش نشدم و همش در فکر رشادت هایی بودم که انجام دادم روز اول مارو تو یه کانکس نگه داشتن ... اونجا خیلی آدم بودش چندتا جنازه هم بود ... مامور ها دیر به دیر سر میزدن واسه همین جنازه محیط رو خیلی وحشتناک کرده بودن میگفتن غذا یک وعده در روز میدن اونم سیب زمین پخته با آب ..خیلی کم .. امکانات بهداشتی نداشتن ...حتی دستشوئی .. یکی اونجا برای اینکه غذای بیشتری بخوره ..به کسی نگفته بود که پدرش کنارش مرده .. مامور ها از بوی تافن جسد پدر فهمیدن که مرده است .. وضعیت انقدر وحشت ناک بود که تصورش در همین حالت هم برام مشکله دو سه روزی اونجا بودیم ...شایعه شد که یه خبرنگار افغانی که اون طرف ها درحال کنده کاری بوده متوجه کانکس زندانی ها شده ... و چندتا عکس گرفته برای همین زندانی ها رو منتقل کردن ب جاهای مختلف من کلی خدا رو شکر کردم که از اونجا خلاص شدیم ... اما نمیدونستم چه جای وحشتناک تری باید بریم .. من و چند نفر دیگه رو به هتل بردن ... در بــَدو ورود به هتل بهمون گفتن برین استخر عشق و حال ما هم از خدا خاسته همه رفتیم پریدیم تو آب ..یکم خیس شدیم حس کردیم این آب نیس ..یه مقدار مزه شوری میده ...متوجه نشدیم چرا شوره ... اما وقتی الکتریسته جریان مستقیم آمپر بالا وصل کردن فهمیدیم آب نیس ...آب نمک هستش برای اینکه یونیزه بشه و رسانا ی برق باشه ... فقط یکبار اینکارو کردن ... !! بعد دعوت شدیم به سونا ...اما تک نفره .. اونایی که اعتراف کرده بودن رو ول کردن ...بردن تو سلول هاشون ...منم که چیزی برای اعتراف نداشتم ... من رو بردن سونا خشک ... انقدر حال داد اولش ....ولی دیگه روز سومی که تو سونا بودم هیچی نمیدیدم ...روز 4 مولکول های معلق h2o رو هوا شکارمیکردم ...خودمم نمیدونم چطوری ...ولی شدت تشنگی و کمبود آب بدن باعث شده بود داشتم اینکارو میکردم ... که اومدن متنو بردن بیرون ... بهم گفتن به به چه خوش هیکل شدی ...چه پوست لطیفی ... گفتم تشنمه ..گشنمه .. برام بربری آوردن ...یکی هم نه ...دوتا .. منم همش رو خوردم غافل از اینکه نفغ در کمینه معده و روده منه .... دست و پام روبستم ...همین طور منافذ خروجی گازهای طبیعیه بدن دی : اون موقع بود که فهمیدم شکنجه یعنی چی .... وقتی میخواستن منو از اون حالت نجات بدن ... یکی دیگه از زندانی هارو برای کمک به من فرستادن ... خودشون هم رفتن بیرون وقتی منو نجات داد خدا رو شکر کردم که جای اون نیستم ..چون تازه فهمیده بودم شکنجه یعنی چی ... پسره که عینه بچه های گروه جرقه شده بود درزمانی که مینا و اچ پی با هم لاو میان انتقالش دادن بیمارستان بعد خبرش به زندان رسید که سیرتا پیاز زندگیش رو اعتراف کرده ..حتی وقتی سه ساله بوده و تو حیاط خونه خاله اینا سرپا جیش کرده بوده من هم شروع کردم به اعتراف کردن ...از اونجایی که خودمه تو سه روز اول حضور تو پردیس آویزون حسین عاملی کردم و اومدم قرار به سایه پیشنهاد ازدواج دادم ..و برام شرط گذاشت که به استاپو بپیوندم ..بعد با برخورد شدید حسام و عاملی مواجه شدم ...اونجا بود که به استاپو خیانت کردم ..و 10 بار پای تلفن گفتم مرگ بر استاپو ...مرگ بر استاپو بعد یه شخصی به اسمه توت فرنگی اومد که فکر کردم دختره ...باهاش تریپ برداشتم ..دعوتم کرد خونشون باورم نمیشد ..با کله رفتم ..حتی انقد حل بودم که نفهمیدم بلیط برگشتم ماله 6 صبح نه 6 بعذ از ظهر دی : وقتی رفتم خونه توت فرنگی اینا تازه فهمیدم اون پسره ...تازه یه پسر دیگه هم برداشته بود با خودش آورده بود .که بریم باغ ...به اسمه امیر ..تازه اونجا کلی یهم مشروب دادن و ........... این طرف هم تو یه تاپیک به اسمه مخ زنی من عاشق یه دختر خیلی خوب شدم به اسمه نیلز ... نیلز دوست دارم ... [سبز] الانم که اینجام تازه تو تظاهرات هم سعی کردم با چندتا دختر رابطه پیدت کنم ..یکیشون که جاسوس بود همون آمریکاییه ..آرمیتاس .. چندتاشون شهید شدن ...به خدا تقصیر من نبود یکی شون هم که مونده داره منو میخوره ....بابا اسمش رو نبر ...بیخیال شو ((اعترافات به علت مشکلات اخلاقی صریح ذکر نشده ..)) دیگه نفس کم آورده بودم ... بهم گفتن ..خوب از سیاست بگو .. منم که چیزی نمیدونستم ..چیزی هم نگفتم .. بهم لبخند زدن ...انگار همه چی تموم شده بود در باز شد .. یکی با یه گلدون اومد ...خوشحال شده بودم انگار فهمیده بودن بی گناهم برای معذرت خواهی گل آورده بودن یه گلدون کاکتوس خوشگل .. من دست و پام بسته بود ...اون آقاهه با گل دون رفت پشت سرم .. و وقتی دوباره برگشت جلو ..گل دون دستش نبود و چشاش از حدقه داشت میزد بیرون .. سوال کرد .. خووووووووووبی ؟ گفتم مرسی شما خوبی ؟ اون بازپرس عصبانی شد ... گفت یکی دیگه بیار ... آقاهه رفت یه گلدون کاکتوس دیگه آورد .. وای این از قبلیه بزرگتر بود .. خیلی م خوشگل بود ... همکارش بهش گفت با گلدون بهش بده ... ازشون تشکر کردم ...دوباره یه دور زد و گلدون دستش نبود .. گفتم راضی به زحمتتون نیستم این.. بلاخره یه زره شکنجه بود دیگه ....با همون گلدون اولی هم من شما رو بخشیدم دیدم بازپرس با همکارش نشستن دارن گریه میکنن .. دلم براشون سوخت ... در حالب گریه کردن ..یه همکارش گفت : برم یه چیزی جدید بیارم .. ؟ همکارش گفت چی ؟ ... گفت : نمیدونم آبگرم کن از این قدیم های نفتی ؟ یا ... همکارش گفت ..بشین بینیم باااااااا !! این کوه رو هم غیب میکنه ... باعث افتخارم بود که شکنجه گرها به دست پام افتاده بودن ..بلاخره ایرانی اصیل همیشه پر افتخار زندگی کرده و میکنه ... منو ول کردن ... وقتی داشتم میومدم بیرون ..همش سوال میکردن .. خوبی ؟ هیچ مشکلی نداری .. میتونی راحت راه بری ؟ منم خیلی مهربون خدا حافظی کردم .. و اومدم خونه ... خبر نگار ما بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شد ..این مطالب رو نوشت ... و دوباره رفت بیمارستان خوابید .. منبع خبرگذاری جرقه ... خاطره ای در تاريخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 از حسام
به یاد دست جوهری
دوباره ارمک می پوشم برای جشن مدرسه پر شاهپرک می پوشم سر کلاس نقاشی فکرامو سایه می زنم گلای رنگی میکشم تا بتونم رو پیرهنم دوست دارم دزدکی دست تو رو بگیرم آخر نامهء تو از خوشی بمیرم دوست دارم دزدکی دست تو رو بگیرم آخر نامهء تو از خوشی بمیرم وقتی که رو تخته سیاه هر اسمی هست جز اسم ما فکر تو چون فانوس راه یاد تو تنها سر پناه اسم تو تنها تکیه گاه من و تو باز می تونیم به کودکی برگردیم به شکوه لحظهء راس راسکی برگردیم میشه از دل شوره ها به قند لبها رسید می تونیم به بوسهء یواشکی برگردیم دوست دارم دزدکی دست تو رو بگیرم آخر نامهء تو از خوشی بمیرم دوست دارم دزدکی دست تو رو بگیرم آخر نامهء تو از خوشی بمیرم یاد تو که سُر می خوره منو به ابرا می بره پشت تموم باغچه هادوباره رنگم می پره دوباره باورم می شه که اسم تو مال منه برای این شونهء سرد آغوش تو شال منه دوست دارم دزدکی دست تو رو بگیرم آخر نامهء تو از خوشی بمیرم دوست دارم دزدکی دست تو رو بگیرم آخر نامهء تو از خوشی بمیرم
خاطره ای در تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 از حسام
خاطره ای در تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 از حسام
مصاحبه با یکی از زندانی شدگان در گیری های سبز انتخاباتی گروه سیاسی : بعد از افشای جنایت های انجام شده در هتل اوین و افشای خیلی اصرار محرمانه که باعث مفتخر شدن ساباک شد گزارشی در این مورد توسط مجله خبری جرخه برای بیشتر در جریان قرار گرفتن این خدمات دولتی به مهمانان محترم هتل اوین تهیه شده است ..یه همین سبب مصاحبه ای با یکی از طرفداران موج سبز در تهران برای خوانندگان این مجله در نظر گرفتیم .. پویا ایران الاصل تهرانی یکی از مبارزان جنبش سبز که در درگیری های بعد از انتخابات دستگیر شد این چنین گفت : مرگ بر استاپو ..درود بر محمود و استاپو دوباره ..سایه دوست دارم .. نه ندارم .. مرگ بر این یارو اسمش رو نبر ..فیلتر میشه و خیلی چیزای دیگه مثله شکلک نیشخند !! بعد ازاینکه خبرنگار مجله خبری جرقه با این نوع برخورد آقای آریا مواجه شد ..تصمیم گرفت برای پویا و اطرافیانش سوالاتش رو مطرح کند و خلاصه ای رو از زبان پویا بنویسد .. من پویا هستم ..خوشبختم .بذار دستت رو ببیوسم .. عکس ها رو برام میفرستی ..؟ ( تا اونجایی هم توانسه سعی کرده گفته هارو دستکاری نکند ..) در قبل از انتخابات برای حمایت از رهبر این جنبش بیرون نرفتم ..چون با یک جاسوس آمریکایی بنام آرمیتاس طرفدار یک عجوبه ی دیگر بوده ایم و به اون نیز رای دادیم .. رای من کجاس ؟ حالا بماند . روز بعد از انتخابات داشتم میرفتم کلاس زبان ..کلاس های زبانم در میدان ولیعصر برگذار میشود با اتوبوس داشتم میرفتم ..دیدم یکی داره سیگار میکشه ..و چند نفرهم در حال سرفه کردن هستن رفتم و بهش تذکر داد ...حرف زشتی زد و من بسیار ناراحت شدم از اونجایی که چند وقت بود حس میکردم خیلی لات و لوت هستم ...با اون آقای بی ادب که حرف های رکیک در مورد پایین تنه میزد گل آویز شدم .. سیگارش روشن بود از بخت بده ما ..کسی که در صندلی عقب این آقا نشسته بود ..چندتا قوطی مشروب همراه خودش داشت سیگار روشن این آقا اقتاد تو ساکی که این مشروبات الکلی در اون واقع بود. ساک تون شخص شعله ور شد .. منم که حساس شروع کرم به جیغ زدن ..راننده که ترسیده بود کنترل ماشین رو از دست داد .. در یک لحظه از پنجره اتوبوس به بیرون پرت شدم.. صحنه وحشتناکی بود ..بی اراده داد زدم یا حضرت عباس یا حسین ... یا حسین رو که گفتم ...دیدم چند نفر هم دارن میگن .. یا حسین ...یا حسین .. میر حسین آرمیتاس که به فارسی نظامی کچل معنی میشود من رو بعد از انتخابات دعوت به اغتشاش کرد و ازم خواست تا باهاش قرار بذازم برم بیرون ..آرمیتاس دختر با جذبه ای بود ...منم که حساس در اولین تظاهرات در خیابان آزادی شروع به پیاده روی شدیم ..به یکی از پایگاه های بسیج در حوالی خیابان آزادی رو به رو شدم ..پسر خالم هم اونجا زیاد میرفت ..بسیجی بود مثلا ..ولی برای تفریح و بازی میرفت رفتم یه سلامی بهش بکنم ..دیدم بالای برج مراقبت پایگاه داره پست میده .. ..اسمش حسین بود ... دستم رو بردم بالا ..داد زدم حسین ...حسین ..منم پویا ییهو متوجه شدم دو نفر پشت سرم دارن میگن میر حسین میر حسین ... طولی نکشید که اونجا پر از آدم شد ..بسیجی ها هم ریختن دمه ساختمون و چند نفر رو کشتن ... آرمیتاس اینجا داشت فیلم برداری میکرد محله قبلی ما تو خیابون اوستا نرسیده به میدون انقلاب بود ... رفتم اونجا دوستای قدیمیم رو ببینم ..تو سر خیابون رو به روی یکی از این سازمانه های دولتی داداش کوچک یکی از دوستانم ددر حال بازی بدمینتن بود ..که توپش بالای درخت گیر کرد .. من رفتم کمکش ..یه سنگ برداشتم به سمته درخت پرت کردم .. سنگ رفت خورد به شیشه سازمان نگهبان های اون ساختمون دویدن بیرون تا منو بگیرن ..فرار کردم ..یه لحظه برگشتم پشت سرم رو بیبینم ..دیدم مردم ریختن سر اون دوتا نگهبان و میزننشون .. یه حس عجیبی بهم میگفت ...من چقدر با جذبه هستم ...برای همین بقیه تظاهرات رو هم رفتم .. تو یکی از تظاهرات که خیلی سخت با مردم برخورد شده بود در حال حرکت کردن بودم گاز اشک آور زده بودن ..من که هیچی حس نمیکردم ..همه داشتن گریه میکردن ..سرشون گیج میرفت و میخوردن تو در و دیوار ..مه همه جا رو گرفته بود ..من دستم پشته کمرم بود .و قدم میزدم .. دیدم یه دختر زیبا رویی شبیه حمیده خیر آبادی داره گریه میکنه و نمیتونه هیج جارو ببینه .رفتم کمکش کنم . دستشو گرفتم وشروع کردم به دویدن ...انقد رو دویدن تمرکز کردم ک هیادم رفت دست اون تو دستمه .. یهو صدای مهیبی اومد انگار دوتا تریلی با سرعت بالا با هم برخورد کردن ...دسته دختره دیگه تو دستم نبود همه جا رو گشتم و مه آلود بود ...کف زمین رو که اصلا نمیشد دیدم ...من که داشتم از دویدن لذت میبردم ..دوباره شروع کردم به دویدن که یهو دیدم چندتا موتور سوار افتادن دنبالم ...و دستگیرم کردم از اینجا داستان هتل اوین شروع میشه ادامه دارد گزارش گر ما به علت خستگی و طاقت فرسا بودن تهیه گزارش ازپویا به علت داشتن مشکلات روانی برای استراحت یک هفته در خواست مرخصی کرده .. و بقیه گزارش سرگذشت سبز در شماره بعدی مجله نوشته میشود ..!! خاطره ای در تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388 از حسام
|
|||||||